اکثر مردم با گذشت زمان تغییر نمیکنند؛ بلکه بیشتر و بیشتر در قالبی فرو میروند که از قبل بودهاند.این جملات را در طول زندگیام بارها و بارها به مراجعین، خانواده و دوستانام گفتهام. با وجود استثناءهایی که وجود دارد، اکثر مردم به دلایل مختلفی تغییر را دشوار مییابند.
در گام نخست، آنها خودشان را به خوبی نمیشناسند. افراد کمی تصویر دقیقی از اینکه کیستند دارند و بنابراین جنبههایی از خودشان که نیاز به بهبود یا تقویت دارند را تشخیص نمیدهند. اکثر مردم دوست دارند فکر کنند که شخصیتی متوازن و حتی در بسیاری از جنبهها خارقالعاده هستند. برای مثال چند نفر از آشنایان شما خودشان را خلاق، بااستعداد یا باهوش توصیف میکنند؟ آیا اصلا کسی را میشناسید که اذعان کند: که شخصی ناتوان و نادانی است! همه ما دوست داریم خودمان را ویژه و استثنایی بدانیم.
در گام دیگر تمایل انسانی به سرزنش دیگران برای توجیه مشکلات، کاستیها و شکستها قرار دارد. به اطراف خود نگاه کنید. همکاری که مشخصا بیدقت و تنبل است اما بجای ارزیابی از ضعف خود ایراد را به یک سرپرست سختگیر یا همکارانی که با او مشکل دارند نسبت میدهد. چند نفر با چنین رفتاری میشناسید که در هر داستانی از زندگیاش خود را به عنوان یک قربانی به تصویر میکشد؟ آیا تا به حال کسی را دیدهاید که به شما بگوید، "من اخراج شدم چون کارم بد بود"، یا "بسیاری از چیزهای بدی که در زندگیام اتفاق افتاده به خاطر این است که تصمیمات تکانشی و بد زیادی میگیرم" حقیقتا افراد کمی حاضرند بپذیرند که ویژگیها و انتخابهای شخصیشان عامل اصلی زندگیای است که دارند.
و در نهایت، ایجاد تغییر منوط به کار سخت و اتخاذ تصمیمهای دشوار است. حتی وقتی به درکی صحیح و واضح از شخصیت واقعی و نقاط قوت و ضعف خود میرسید، باید در مورد تغییر آن کاری انجام دهید، و این کار را بارها و بارها تکرار کنید. این یکی از مسائلی است که بیشتر بیماران در رواندرمانی آن را به اشتباه درک میکنند. آنها به واسطه القائات روانشناسی زرد و حتی کژفهمی برخی روانشناسان تصور میکنند به محض اینکه خاطرات کودکی سرکوبشدهاشان را بازیابی کنند و آنها را از نظر بگذرانند شکوفایی عمیق و رها بخشی رخ میدهد. درک واقعیت به این شکل عمل نمیکند. درک اینکه شما کیستید به معنای فهمیدن ویژگیها و گرایشهایی است که برای همیشه با شما خواهند ماند؛ با گذشت زمان، میتوانید تاثیر آنها را در عمل ببینید و با تلاش زیاد سعی کنید کاری کمی متفاوتتر انجام دهید، بارها و بارها این فرایند تکرار میشود. برای مثال شاید شما یک جنبه بسیار انتقادگر دارید و تمایل به قضاوت سختگیرانه دیگران دارید. آگاهی از این موضوع به شما اجازه میدهد آن را در عمل ببینید و با تلاش زیاد، تکرار میکنم با تلاش زیاد از جاری ساختن کلامهای سختگیرانهتان جلوگیری کنید، اما شما هرگز به کسی تبدیل نخواهید شد که واکنش طبیعیاش تحمل و پذیرش است. با گذشت زمان و کار سخت، شاید بتوانید در این موارد خود را کنترل کنید تا احساسات بزرگمنشانه و سخاوتمندانهتری نشان دهید تا سختگیری اولیه در قضاوت شما را تعدیل کند. پس شاید تنها چیز ممکن این باشد که واکنش همیشگی خود را کنترل کنید نه اینکه انتظار داشته باشید بعد از درمان به کلی به شخصی دیگر تبدیل شوید. اما این تغییر حداقلی نیز باعث میشود به اشخاصی که اهمیت میدهید آزار نرسانید.
این واقعیت گریزناپذیر است: تغییر نیاز به کار و تلاش زیادی دارد و نتایج تغییر هرگز به صورت تبدیل شدن به ایدهآلی که به دنبال آن هستیم، نیست.
گذشته را مرور کنید و لیستی از الگوهایی که علی رغم خواستهتان در آنها تغییر نکردهاید، تهیه کنید. شاید قسمتهای زیادی از تعهداتی که برای بهتر شدن کردهاید، فقط منجر به این شده که دوباره به الگوهای آشنای ناکارآمد بازگردید. چه اشتباهاتی را تکرار کردید؟ آیا روابط شما از الگویی خود-مخرب پیروی میکنند که در آن همیشه فردی را انتخاب میکنید که در ابتدا متفاوت به نظر میرسد اما در نهایت مثل همهی دیگران است؟ تغییر واقعی از طریق شناخت الگوهایی که در آنها بدون تغییر ماندهاید، درک مواردی که انتخابهای ناامیدکنندهی مشابه را تکرار کردهاید و آگاهی از الگوهای مخرب یکسانی که در تمام زندگی پیروی کردهاید، آغاز میشود.